تبليغاتX
دله دزد

دله دزد

0

چه غمگنانه

من به جستجوي عشق

در ميان خانه هاي قلب اين و آن

لاي پرده هاي خشک حس مردمان

با تمام سادگي

خلوص و بي ريا

مي روم چو جوي کوچکي

مي زنم سروده ها به رقص

آرزوي کهنه و قديمي ام

مثل يک حباب تازه اي

مي رود هوا دمي

از ميان بوسه هاي تيره و تهي

پاره پاره مي شود

روي صفحه حقيقتي سياه

مي رسم به انتهاي باختن

وه چه غمگنانه آه....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1383ساعت 15:36  توسط هیچکس  | 

دل قلابي من

با توام

با تو خدا

يك دل قلابي

يك دل خيلي بد

چقدر مي ارزد؟

من كه هر جا رفتم گفتم :

شده اين قلب حراج

بدويد

يك دل مجاني

قيمتش يك لبخند

به همين ارزاني

 

هيچكس دل نخريد

هيچكس قلب مرا قرض نكرد

هيچكس هم ندويد

 

با توام

با تو خدا

"پس بيا اين دل من مال خودت"

من كه ديگر رفتم اما

"ببر اين دل را دنبال خودت"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1383ساعت 17:33  توسط هیچکس  | 

به من بگو

بگو به من بگو کدام سنگ و دست

تو را از آسمان من گرفته است؟

پرنده ي غريب کوچکم بگو

چگونه بالهاي آبي ات شکست ؟

تويي که با تمام قلب کوچکت

به فکر بالهاي بسته بوده اي

هزار بال ناتوان و خسته را

به اشتياق آسمان گشوده اي

تو بودي و به زير بالهاي تو

نسيم نوجواني ام حضور داشت

تو بودي و دلم هواي پر زدن

به تپه ها و کوههاي دور داشت

 

بدون تو که ساحل نگاه ما

پر از ترانه و گل و سرود نيست

نگاه هاي بي پناه و خسته مان

در امتداد جاي پاي رود نيست

تو رفته اي و من هنوز روزها

نگاه ميکنم به گنبد کبود

به ياد بالهاي ناز کوچکي

که رنگ ابر و آسمان گرفته بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1383ساعت 23:21  توسط هیچکس  | 

خوردنی!

سلام بچه ها!

هر کی خوردنیهای خوشمزه میخواد

بره ته وبلاگ!

میز پذیرایی آمادس!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1383ساعت 11:50  توسط هیچکس  | 

مرا که امید فردایمان نیست چگونه به انتظار سپیده بنشینم؟

نسيمي بودي که برگهاي خزانم

را نوازش کـــــــــــــــــــردي امـــــــــا چه شد؟

که طــــــــوفـــــان نــگــــاهـت

ريشه هاي درخت پير زندگانيم را لـــــــــــــــــــــــــــرزاند

 تــالاب چشمانت افسونگر است

 و امــــــواج نگاهت جـــزري بــــــي مـــــد

 نمـي دانـم  نـمـي دانـــم   مرا که با موج ودريا   پيوندي نـبــــــــــــــــود 

 به کدامين رازت گرفتار شدم

  وچگــونه کشتـــي شبـــم

  درتلاطم خيالت شکسـت

  لحظه هاي آسودگيم را

 چه بي مهابا بر باد دادي

 و تير خيالت نيمه شب آسايشم را

  آشفته و پريشان نمود

       

مرا که اميد فردايمان نيست

 چگونه به انتظار سپيده نشينم؟

 نــــــــــــــــــــــه

لحظه هاي آسودگي ونيمه شب آسايشم را

همه  به تاراج بــــــــــردي

  واين تير قلب نوردت

 ظلمت و آشفتگي را

  بر سيبل اقبالـــــــــــــــم هـــــــوار خواهد کــرد


در امتـــــــــــــــــــــــداد رود .....
در امتداد رود هميشه زنده  و خلوت تنهائيم

 آرام افق آروزهايم را به تماشا ايستاده ام

من بودم وتنهـــــــا ئـــــــــــــي

 ورقص رويا هاي بي صـــــــــــــدا

 اما لـــــــــــــــــــــرزه آمــــدنت

 فــــــــــــــــريا دي شــــــــــــد                               

  که حصار سکوتم را شکست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1383ساعت 11:47  توسط هیچکس  | 

مطالب قدیمی‌تر