تبليغاتX
دله دزد

دله دزد

0

جادوي اعداد!


1 x 8 + 1 == 9
12 x 8 + 2 == 98

123 x 8 + 3 == 987

1234 x 8 + 4 == 9876

12345 x 8 + 5 == 98765

123456 x 8 + 6 == 987654

1234567 x 8 + 7 == 9876543

12345678 x 8 + 8 == 98765432

123456789 x 8 + 9 == 987654321
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1383ساعت 23:30  توسط هیچکس  | 

نحوه برخورد با عشق

توی ژاپن

جوان اولي از عشق جوان دومي نسبت به دختر محبوبش متاثر ميشه و خودکشي مي کنه! جوان دومي هم از مرگ همنوع خودش اونقدر اندوهگين ميشه که خودکشي مي کنه! بعدش براي دختر ژاپني هم چاره اي جز خودکشي نيست!

توی اسپانيا
مرد اولي توي دوئل ، مرد دومي رو از پاي در مياره و با زن محبوبش به آمريکاي جنوبي فرار مي کنن!

توی انگلستان
دو تا عاشق با کمال خونسردي حل قضيه رو به يه شرط بندي توي مسابقه ء اسب سواري موکول مي کنن! اسب هر کدوم برنده شد ، معشوق مال اون ميشه!

توی فرانسه
خيلي کم کار به جاهاي باريک مي کشه! دو تا مرد با همديگه توافق مي کنن که خانم مدتي مال اولي و مدتي مال دومي باشه!

توی استراليا
دو تا مرد بر سر ازدواج با معشوق مشترک سالها مشاجره مي کنن! اين مشاجره اونقدر طول مي کشه تا يکي از طرفين پير بشه و بميره ، يا از يه مرضي بميره! اونوقت اونکه زنده مونده با خيال راحت به مقصودش مي رسه!

توی قفقاز
جوان اولي دختر محبوب رو بر مي داره و فرار مي کنه! دومي هم دختر رو از چنگ اولي مي دزده و پا به فرار مي ذاره! باز اولي همين کار رو مي کنه و اين ماجرا دائما« تکرار ميشه!

توی نروژ
معشوقه ء دو مرد براي اينکه به جدال و دعواي اونها خاتمه بده خودشو از بالاي ساختمون مرتفعي ميندازه پايين و غائله ختم ميشه!

توی آفريقا
قضيه خيلي ساده ست و جاي اختلاف نيست! دو تا مرد ، زني رو که مي خوان عقد مي کنن و علاده بر اون ، بيست تا زن ديگه هم مي گيرن!

توی مکزیک
کار به زد و خورد خونيني مي کشه و يکي از طرفين کشته ميشه! ولي بعدش اونکه رقيبش رو کشته از دختر مورد نظر دلسرد ميشه و دخترک بي شوهر مي مونه!

توي آمريکا
حل قضيه بستگي به زن داره و هر کس رو انتخاب کرد با اون ازدواج مي کنه!

توي ايران
فقط پول موضوع رو حل مي کنه! پدر و مادر دختر مي شينن با همديگه مشورت مي کنن و خواستگاري که پولدار تر و گردن کلفت تره رو انتخاب مي کنن! عاشق شکست خورده اگه توي عشقش جدي باشه يا بايد خودشو بکشه يا رقيب رو از ميدون به در کنه يا افسردگي مي گيره و ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1383ساعت 12:49  توسط هیچکس  | 

باغ...

وارد باغ شديم

 و نمي دانستيم

كه ز واروني بخت

باغبان كرده كمين پشت درخت !

 من كه آن عهد زبل بودم و شيطان و بلا

 از درختي پر بار

رفته بودم بالا

من شدم غرق شناسايي انديشه يك سيب گلاب

 (( كه فلك دسته گلي داد به آب ! ))

تو شنيدي كه يكي مي آيد

 تيز در رفتي و با من گفتي :

(( هاي ... ملا ؛ در رو ! ))

بنده في الفور پريدم پايين

تا به خود جنبيدم

باغبان نيز رسيد

حالتم شد نمكين !

چشم شهلاي من از اردنگي آن بي انصاف

 لوچ شد مثل (( اوشين )) !

باغبان گوش مرا سخت كشيد

 آنچنان سخت كه پنداشتي از بيخ بريد !

 من به ضرب كتك افتاده به خاك

 تو زدي از سر ديوار به چاك !

من از آن روز دگر شكر خدا

شده ام ناشنوا ( ! )

ولي از گردش چرخ و ايام

 تو وزيري شده اي صاحب نام !

زن من مي گويد :

(( اصغري )) لخت و  پتي است

(( مملي )) پاره شده شلوارش

سقف هم نمناك است

ما چه سازيم اگر در برود زهوارش ؟

(( با خبر باش كه سر مي شكند ديوارش ! ))

 و من انگار نه انگار كه اصلا سخني ميشنوم !

مردمان مي گويند :

(( آي .... آقاي وزير !

وضع ما آشفته ست

بختهامان خفته ست

توي دنيا ؛ آيا

 نيست يك تن كه به فرياد دل ما برسد ؟!

هاي ... آقاي وزير ..... ! ))

و تو انگار نه انگار كه اصلا سخني مي شنوي ! 

بر خلاف كري من كه ز (( پيقولاد )) ست ( ? )

گوش ارباب مناصب ؛ كر مادرزاد است

(( آنچه البته به جايي نرسد ؛ فرياد است ! ))   

  پاورقي :

(?) پيقولاد : نوعي از ثقل سامعه كه به واسطه كشيده شدن گوش آدم توسط باغبان به علت بالا رفتن از درخت گوجه يا گردو ؛ در خردسالي حاصل مي شود و با انواع ديگرش فرق دارد !
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1383ساعت 9:44  توسط هیچکس  | 

قلدری!

راننده کاميوني وارد رستوران شد.
دقايي پس از اين که او شروع به غذا خوردن کرد سه جوان موتورسيکلت سوار هم به رستوران آمدند و يک راست به سراغ ميز راننده کاميون رفتند و بعد از چند دقيقه پچ پچ کردن، اولي سيگارش را در استکان چاي راننده خاموش کرد.
راننده به او چيزي نگفت . دومي شيشه نوشابه را روي سر راننده خالي کرد و باز هم راننده سکوت کرد و بعد هم وقتي راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمين خورد ولي باز هم ساکت ماند.
دقايقي بعد از خروج راننده از رستوران يکي از جوانها به صاحب رستوران گفت : چه آدم بي خاصيتي بود، نه غذا خوردن بلد بود و نه حرف زدن و نه دعوا!
رستورانچي جواب داد : از همه بدتر رانندگي بلد نبود چون وقتي داشت مي رفت دنده عقب 3 موتور نازنين را خرد کرد و رفت.
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1383ساعت 11:27  توسط هیچکس  | 

سيزده خط براي زندگي(گابريل گارسيا ماركز)

1-دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه بخاطر شخصيتي كه من از تو ميگيرم

2-هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نميشود

3-اگر كسي تو را آنطور كه ميخواهي دوست ندارد، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

4-دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند.

5-بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد.

6-هرگز لبخند را ترك نكن، حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.

7- تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.

8-هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.
9
-شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را، به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي‌تواني شكر گزار باشي.

10-به چيزي كه گذشت غم نخور، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.

11-هميشه افرادي هستند كه تو را مي‌آزارند، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده، دوباره اعتماد نكني.

12-خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي‌شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد.

13-زياده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي‌افتد كه انتظارش را نداري.
+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1383ساعت 23:24  توسط هیچکس  | 

مطالب قدیمی‌تر