تبليغاتX
دله دزد - اگر دستان تو دور است و ناممكن...

دله دزد

0

اگر دستان تو دور است و ناممكن...

دو دستم سرد

صدايم درد

تو اشكت بي پناه و همچنان من : عاشقم ! ديوانه و شب گرد

فاصه تا بي نهايت "بين ما" دستان غم نامهربان و سرد

دوريت دشوار و عشقت باز افسون كرد

...

اگر دستان تو دور است و ناممكن

اگر خسته است پاهايم

براي ديدنت روز دگر

با صد سبد شعر و غزل

با يك ترانه

باز مي آيم

 

باز خواهم گشت تا آن قصه را گويم :

كه يك عاشق

چگونه مي كَند ، با تيشه ي خود سنگ كوهستان

و يا يك مرغ خسته در قفس

از بهر چه چشم انتظار روز آزاديست !؟

چرا مهتاب تا صبح سحر بيدار مي ماند ...

براي ديدن خورشيد !؟

غرور مهر ، سوزان ....

مي كشد مهتاب تنها را !

...

اگر دور است دستانت

تو قلبت را به من بسپار !

كه روزي خواهم آمد با هزاران واژه روشن !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 15:18  توسط هیچکس  |